مجموعه ۱۶۶ – اشعاری از صائب تبریزی

غير از كنار هيچ ز اهل جهان مگير

********************************

یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت

در بند آن مباش که مضمون نمانده است

********************************

این چه حرفی است که در عالم بالاست بهشت

هرکجا وقت خوش افتاد، همانجاست بهشت

********************************

بس که بد می‌گذرد زندگی اهل جهان

مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند

********************************

شاهی که بر رعیت خود می‌کند ستم

مستی بود که می‌خورد از ران خود کباب

********************************

عشق را با هردلی نسبت به قدر جوهر است

قطره بر گل شبنم و در قعر دریا گوهر است

********************************

عیش امروز علاج غم فردا نکند

مستی شب ندهد سود به خمیازه صبح

********************************

تار و پود موج این دریا به هم پیوسته است

می زند بر هم جهان را هر که یک دل بشکند

********************************

نرمی ز حد مبر که چو دندان مار ریخت

هر طفل نی‌سوار کند تازیانه‌اش